تبليغاتX
مظلومه ی دشت بلا

 

سلام به همه ي عزاداران دختر امام حسين شهادت اين بانو رو به همه ي عاشقا تسليت ميگم

عمه جان شب نيمه شد چون شد كه سالارم نيامد؟

                                          خسرو لب تشنگان باباي غم خوارم نيامد

عمه جان هركس كه ديدم دست طفلش را گرفته

                                        پس چرا باباي من من يكدم به ديدار من نيامد؟

عمه جان در خواب ديدم از سفر برگشته بابا

                                           از سر احسان چرا اكنون به ديدارم نيامد؟

عمه جان بابم مگر آگه نمي  شد زحالم

                           پس چرا به ديدن پاي پر از خارم نيامد؟

 

                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:49  توسط  فرشته گدای تو  | 
سلام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:48  توسط  فرشته گدای تو  | 
سلام

شهادت سر ور و سالار شهیدان امام حسین (ع) و برادر با وفایشان را به همه ی شیعیان تسلیت عرض میکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:12  توسط  فرشته گدای تو  | 

یا رقیه(س)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:31  توسط  فرشته گدای تو  | 

حسين فاطمه سلا م

حسين مصطفي سلام

حسين مظلوم علي

شهيد كربلا سلام

شهيد كربلا سلام

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

اون كه مي گفت خيمه هاتو آتيش زدن

نگفت كجا به بچه ها زخم زبون و نيش زدن

اون كه ميگفت يه دختره آتيش به دامن ر و ديده

نگفت تو اون صحرا چرا راه نجف رو پرسيده

او ن كه مي گفت زينب تو رگ بريدت رو بوسيد

نگفت رو نيزه ها فقط سر تو رو مي ديد

اون كه ميگفت ديده بوده

گوش يكي خون ميچكيد

نگفت  كجا سيلي زدو گوشوارشو گرفت كشيد

اون كه ميگفت انگشت  تو از بدنت جدا شده

نگفت كه انگشتر تو غنيمت كيا شده

او ن كه ميگفت يه زنجيري به گردن علي ديده

نگفت كجا با خطبه هاش بساط ظلم و كو بيده

او نكه ميگفت بچه هاتو با تازيانه ميزدند

نگفت دليلشون چي بود

با چه بهونه ميزدند

با چه بهونه ميزدند

ميخوام بگم كه ما جرا از اون جايي آب ميخوره

كه ظالم اولي گفت علي بايد كنار بره

اون روزي كه حسين من

مادرتو كتكك زدند

كينه ي  حيدري رو با قبا له ي فدك زدند

او روزي كه آتش كين بر در خونتون نشست

برا  درت قربو ني شد

پهلوي مادرت شكست

او  روزي كه دست علي بسته بو دو تو كوچه ها

فا طمه شو كتك زدند جلو ي چشم بچه ها

اون روزي كه خونتون و به شعله آتش كشيدند

تخم نفاق و كينه رو ميون امت پاشيدن

ميخوام بگم بعد تو باز

خيمه سوارا اومدن

او نهايي كه مادر تو زدن دبار ه اومدن

دلم ميگه راضي نشو

دست خالي پا بكشي اوني كه زينب چشيده

يخوردشم ما بكشيم

زينبي كه تو از دواج ميگفت يه شر ط خوب دارم

هر جا حسين من بره منم بايد باهاش برم

زينبي كه بعد دو رو ز اومد پي تو قاصدش

حق داره  بعد مرگ تو شو هرشم نشناسدش

اون كه وصييت تو رو

همش به جو ن و دل خريد

يه دخترت گم شده بود

ميگن تا صبح پيش دويد

ميخوام بگم خواهر تو خيلي مصيبت كشيده

به طوري كه همه ميگن قامت زينب خميده

زينبي كه هر جا ميرفت

به هر كجا پا ميگذاشت

جبر ائيلم ميومدو

بال ها شو اون جا ميگذاشت

زينبي كه اگه يه روز ميخواست پيش بابا بره

هاشميا جمع مي شدند دخت علي تنها نره 

زينبي كه ميرفت بقيع سر بزنه به مادرش

مدينه رو قرق مي كرد ابو فاضل با لشكرش

زينبي كه اگه يه روز اراده ي سفر ميكرد

حسينشو صدا مزد

عباسشو خبر ميكرد

زينبي كه اگه يه وقت سوار مركبي ميشد

زانوي عباس علي ركاب زينبي ميشد

حالا بايد سفر كنه

با بچه هاي بي پناه

گا هي ميره تو علقمه دور ميزنه تا قتل گاه

شايد ميخواد براي تو پيراهني پيدا كنه

شايد ميخواد داد بزنه عباسشو خبر كنه

اگه يه رو ز نيميديدت مريض ميشد تو ميخونه

بي تو كجا دار ه بره ميخواد همين جا بمونه

دلش ميخواد جاش بزارن تنها تو اون دشت بلا

ولي يهو يه دختري داد ميزنه عمه بيا

ميخوام بگم دختر تو دردو با كم نديده

تو بچه ها هيچكسي يو مثل رقيه نديده

مگن يه جا خرابه بود خرا به اي تو شهر شام

گريه ميكرد و هي ميكفت

عمه بريم پيش بابا

آخه ميخوام حرف بزنم دردو دلامو بهش بگم

شكايت اين مردو مو پيش بابا جون ببرم

با التماس به خواهرت ميگفت بگو بابا بياد

گفتم بايد كاري كني ديگه دلش بابا نخواد

سر تو رو تو ظرفي كه يه پارچه روش كشيده بود

بردن جلوش گذاشتن و رنگ همه پريده بود

هي ميگفت من نمي خوام عمه گرسنه ام نيست

وقتي يه خوده بو كرد فهميد كه ماجرا چيست

سرو گذاشت رو دامنش

نا ز غريبونه ميكرد

با دستاش اون گيسو هاتو يكي يكي شونه ميكرد

ميبوسيدو نازت ميكرد

با دستاي نازو نجيب

قصه ي رنجشو ميگفت

از او جماعت كثيف

بابا همين كه رفتي و اسب تو  بيتو باز اومد

يه ديديم ز هر طرف يه عالمه

اينبار به جاي شمشيرا با نيزه حمله ور شدن

وقتي كه دو ر شدن ديديم خيمه ها شعلور شدن

خيمه ها كه آتيش گرفت تو داشتي مارو ميديدي

وقتي كه منو سيلي زدن تو هم صداشو شنيدي

خيمه ها رو سوزوندنو

هركي يه جا فرار ميكرد

طفلكي عممون بابا نميدوني چيكار ميكرد

هر بچه اي به يه طرف از ترس دشمن  ميدويد

عمه به دنبال همه بيشار پي من ميدويد

يه با ر كه رفت و خيمه ها داداش علي رو بياره

فرياد كشيد ربابا بيا

علي ديگه نا نداره

يه زنجيري اوور دنو بستن به گردن داداش

از بچه هر كي كه بود اين زنجيرو بستن به پاش

تو كاروان جلو جلو سر ها رو نيزه ها ميرفت

پشت سرم داداش علي جلوي بچه ها ميرف

اگه ميخواست  كه تند بره

بچه ها رو له ميزدن

طفلكي تا يواش ميكرد بچه ها رو با تازيانه ميزدند

يشب شنيديم سر تو

.... به خونش ميبره فرداش ديديم سياه شودي موهات پر از خاكستره

بعد شنيديم ي ه راهبي سر تو رو اجاره كرد

يه تشت زرين با گلاب هي تورو شست و گريه كرد

بعد يه مدتي سفر بابا به كو فه رسيديم

شهري كه از مردمونش زخم زبون ها شنيديم

ميخوام بگم كوفه كجاست

بگم ز كار مردمش

عمه ميگفت پسر عموت مسلم و اينجا كشتنش

عمه ميگفت اينا به تو

نا مه نوشتن كه بياي

بعد اومدن جلوي تو صف كشيدن  تو كربلا

عمه ميگفت گفته بودن بري بشي اميرشون 

تورو كه تشنه كشتنو ماهم شديم اسيرشون

تو اون جماعت كثيف هيچكيس به فكر مانبود

پامون تاول ميزد ولي هيچكس به فكر ما نبود با شلاقاي چرميشون گاهي به ما سر ميزدن

عمه مارو بغل ميكر عمه رو بيشتر ميزدن

يكي ميگفت خارجي ان

يكي ميگفن جلو نريد

يكي ميگفت حقه شونه

يكي ميگفت سنگ بزنيد

يكي ديديم يه عالمه سنگ درشت تو دامنش

ميگفت هركي بزنه حتما بهشت ميبرنش

يه پير مرد اومد جلو

زل زد تو چشماي داداش

گفت هركي كه كافر بشه

زليل ميشه اينه سزاش

داداش علي گفت پير مرد بگو بينم مسلموني؟

آيا علي ر وميشناسي فاطر خيبر و حنين

حسين ز زهرا و عليست منم علي ابن حسن

اون پير مرد گريش گرفت

گفت آقاجون ببخشيدم

اره علي رو ميشناسن

باور كنيد نفهميدم

گفت كه ميخواي دعات كنم يه پار چه ي تميز بيار

ببند زير اين آهنا رو زخم گردنم بزار

يكي يه تيكه نون اورد

انداخت و گفت مال گداست

عمه صدا زد بيحيا

اين اهل بيت مصطفي است

وقتي كه عمه گفت سكوت

زنگوله هام صدا نكرد

كسي ديگه جيك نميزد

سنگم ديگه رها نكرد

عمه ميگفت اي كوفيا

خنده بسه گريه كنيد

ننگ به دامن شما شما كه پيمان شكنيد

كيبود نوشت خسته شديم ؟

از ستم و ظلم يزسد

حالا به دور بچه هاش جمع شديد و كف ميزنيد

كي بود نوشت اگه بياي

همه ميشيم فداي تو

همه هستو بودمون روميريزيم به پاي تو

بگم از اين شام بلا ميخوام بگم  مصيبتش عمه رو پير كرده بابا

مارو تو شهر چرخوندنو جماعتم كف ميزدن

زن ها روي پشت بو مااااا

با هلهله كف ميزدن

از خوشحالي دست ميزدن

گفتن بياين مسلمونا كافرا از راه رسيدن

يهو  ديدي جماعتي به سمت ما ميدويدن

سر تو رو بر داشتنو به دور هم ميچرخيدن

جلوي چشم بچه ها با هم ديگه مي رقصيدن

تو كوچه ها بردنمون

مردم تماشا بكنن

خواستن كه حتك حرمتي به آل طاها بكنن

فحش  به علي ميدادنو

تبريك به هم مي گفتنو

چشمها ي ننگ و پستشون دائم به ما ميدوختن

وقتي ميگفتيم نكنيد

نگه بونا مييومدن

دنبالمون ميكردنو

با شلاقاشون ميزدن

اينجا پر از نا محرمه

نكن نه پراهنمو

در نمي آرم ببينيد كبودياي تنمو

بابا جون اين خواهرتم مثل خودت دلير رو بود

 ميخوام بگم تو سينه اش انگار دله يه شير بود

يهو ديدي فرياد كشيد

اي برده زادگان پست

اي كه لياقت شما يزيز ميمون با ز مست

اي ال ابوسفيان مگر

نشنيده اي از ثقلين؟؟

چرا به نيزه ميبري راس برادرم حسين

اي ننگ و زلت به شما

ما چشمه ساز عطرتيم

ما گلستان مصطفي

ما بو ستان عطرتيم

فرياد كشيد بي خبرا چرا بايد چنين باشه

يك ولد حراميون امير مسلمين باشه

ترسم اينه اگه بگم عمه باهام قهر بكنه

بهت كيگم يواشكي ميخوام گوشاتو وا كني

عمه اگه گفت چي ميگه يادت باشه حاشا كني

عمه رو كه تو ميشناسي

با او ايابو غيرتش

چادرشو كشيدنو

سيلي زدن تو صورتش

حالا كه اومدي پيشم

حالا كه مهموني شده

مگم چرا عمه سرش شكسته و خوني شده ؟

نكه فقط فحش دادنو نه كه فقط كتك زدن

تو مجلس شرابشون به زخممون نمك زدن

صبح همگي تو كاخ شام

يه چوب ديديم دست يزيد

جلو ي چشم بچه ها

يه كاري كرد مست پليد

عمه ديگه تا قت نداشت

رو شو به بچه ها كنه

سر به چوب محملش زد كه يزيد حيا كنه

در دو دلاي دخترش

دل جما عت رو سوزوند

حتي صداي گريه ي بعضي  به آسمون رسوند

رقيه كه تو دامنش

هم صحبت سر تو بود

يه جورايي نازت ميكرد

انگار كه مادر تو بود

نمي دونم دختر تو چه طور نگاهش كرده بود ي

فقط ميگم كه با چشمات انگار صداش كرده بودي

ميخوام بگم تو خرا به

سكوت غم باري نشست

همه ديدين يواش يواش

رقيه چشماش رو ميبست

دختر شيرين زبونت ديگه ساكت نشسته بود

انگار يه بغض سنگيني راه گلو شو بسته بود

بچه ها دورش اومدن

دردو دلاش تموم شده

بلبل اهل بيتمون چرا ديگه آروم شده ؟

يكي ميگفت اين طفلكي از بسكه سختي كشيده

حلا ديگه خسته شده چشماشو بسته خوابيده

يكي ميگفت من شنيدم جواب نيومد از باباش

لابد دلش شكسته او خواسته كه قهر كنه باهاش

سكينه گفت خواهر من  اصلا به فكر خواب نبود

فقط ميخواست حرف بزنه منتظره جواب نبود

ربابه اومد كنارش

نشست و گفت عزيز من بابا داره گوش ميكنه غصه نخور تو حرف بزن

زينب او مد جولو ترو

دستي كشيد روي سرش

گفت عمه جون هيچ بابايي قهر نميشه با دخترش

اگه بابا ساكت شده

واسه اينه كه ....

چشماتو باز كن دل من عمع به قربانت بره

ميگفت يه نانجيبي گفت :

من بلدم چيكار كنم

قلادشو كشيد و گفت ميخوام اونو بيدار كنم

يكي كه ديدي بيحيا دستشو بسه ميكشه

يواشكي گفت تو گوشش بچه نفس نميكشه

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

 

 

اگه منو رها كني تو رو رها نميكنم

اگه سرم جدا كني

تو را رها نميكنم

 

 

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

يا ابا عبد الله الحسين

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:17  توسط  فرشته گدای تو  | 

اين دل ديونه ي من هنوزم به غم اسيره

تا يه بار ديگه بيادو حرم تو رو ببينه

روز و شب غصه ميخوردم تا حاجتمو  بگيرم

حاجتم فقط همين بود تا حريمتو ببينم

تو دلبر خدايي ارباب باوفايي سالار قلب زينب سطان كربلايي

حسين

       حسين

                 حسين

                         حسين

حاجتم رو تو كه دادي انگاري پر احساس

با يه چشم به هم زدن من رسيدم به كف العباس

همگي با هم ميگفتيم بهش خدا همينه

اين همون بهشتيه كه ميگفتند رو ي زمينه

آرزوي قلب عاشق جون دادن برا حسينه

تو دلبر خدايي ارباب باوفايي سالار قلب زينب سطان كربلايي

                   بميرم برات حسين جان

كه غريبيات عجيبه حرمو صحنو سراتم مثل حضرت غريبه

كاشكي كربلات حسين جان ميون چشم بر ما بود حرم تو  با ابوالفضل كنار امام رضا بود

 كاشكي اذنشو ميدادي كه سپر بشه تن من تير و تركشاي دشمن بشينه بر بدن من

شنيدم دوباره اون جا تخم جهل و كينه كاشتن

حرمت كربو بلا تو دسمنا نگه نداشتن

تو دلبر خدايي ارباب باوفايي سالار قلب زينب سطان كربلايي

حسين

       حسين

                 حسين

                         حسين

 

                         

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:6  توسط  فرشته گدای تو  | 

گرفتن حاجت با گهواره اي كو چك

عالم متقي و پر هيزگار حضرت حجت الاسلام والمسلمين (( جناب آقاي سيد مرتضي مجتهدي سيستاني ))از مدرسين حوزه ي علميه ي قم نقل كردند كه:آقاي((حاج صادق متقيان)) ساكن شهر مقدس مشهد مقدس كه ازخدمت گزاران حرم امام حسين (ع) ريا،در ماه محرم سال 1418 ه-ق برايم اينگونه نقل كرده كه:

شش سال از ازدواج دخترم ميگذشت ،و در اين مدت صاحب فرزندي نشده بود. او به دكتر هاي متعددي مرا جعه كرد و به نسخه هاي زيادي عمل كرد اما هيچ سودي نداشت.

در سال 1417 من عازم سوريه شدم.قبل از حركت من ، مادرش گهواره ي كو چكي درست كرد و به من گفت:آن را به ضريح  مطهر حضرت رقيه(س) ببند تا از نگاه لطف آميز آن بزرگوار بهره مند شويم، و حاجتمان روا گردد. من گهواره ي كوچك را با خود به شام بردم . در شام به زيارت حضرت رقيه (س) رفتم ،و وارد حرم حرم با عظمت و غم انگيز آن حضرت شدم .حرم آن مظلو مه طوري است كه همه ي زيارت كنندگان را تحد تا ثير قرار ميدهد .من گهواره را نزديك ضريح بردم ، و با توجه و اميد آن را به ضريح نوراني بستم .

شخصي كه در آنجا ايستاده بود ،و نظاره گر كار هاي من بود ، گفت : شما ديگر چرا به اينگونه كار ها اعتقاد اريد؟

من گفتم )) اعتقاد من به شخص حضرت رقيه است نه گهوتره اين گهواره وسيله ي اظهار اعتقاد و عقيده به خود آن بزرگوار قرار داده ام تا از طريق آن ،توجه حضرت رقيه را به خود جلب كنم . هر كسي به قدر معرفت خود كار ميكند . معرفت من هم در اين حد است ، نه در حد عظمت آن بزرگوار.))

بهد از زيارت مراقد اهل بيت در شام ، به ايران باز گشتم . هنوز جند روزي بيشتر نگذشته بود كه مادرش گفت)) بايد دخترمان به آزمايشگاه برود تا يقين كنيم كه آيا حضرت رقيه (س) حاجت ما را از درگاه الهي گرفته است يا نه؟!

بعد از آزمايش، جواب مثبت بود. معلوم شد با يك گهواره كوچك، اميدو اعتقاد خود را به آن بزرگوار نشان داده ام و نظر لطف آن حضرت را به سوي خود جلب كرده ام . اينك دخترم كودكي در گهواره دارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:12  توسط  فرشته گدای تو  | 
شاید این جمعه بیاید...
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 7:52  توسط  فرشته گدای تو  | 

 

#################################################

چند سخن از امام رضا (ع)

1-مؤمن مؤمن واقعي نيست مگر آنكه سه خصلت در او باشد :سنتي از پروردگارشو سنتي از پيامبرش و سنتي از امامش

 

2-دوست هركس عقل او و دشمنش جهل اوست

 

3-ايمان يك درجه بالاتر از اسلام استو تقوا يك درجه بالا تر از ايمان و به فرزند آدم چيزي بالا تر از يقين داده نشده است

 

4-از امام رضا(ع) درباره ي بهترين بندگان سؤال شد.فرمودند:آنان كه هرگاه نيكي كنند خوشحال شوند و هرگاه بدي كنند آمورزش خواهند و هرگاه عطا شوند شكر گزارند وهرگاه بلا بينند صبر كنند و هرگاه خشم كننددر گذرند.

 

5-هركس اندوه و مشكلي را از مؤمني بر طرف نمايد خداوند در روز قيامت اندوه را از قلبش بر طرف سازد .

#################################################

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:11  توسط  فرشته گدای تو  | 

                    بسم الله الرحمن الرحيم

 

ولادت با سعادت ماه هشتم امام رضا (ع) بر همگان مبارك باد  

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

در خراسان جلوه ي ايزد نما دارد رضا

 

                             قبه ي زرين و ايوان طلا دارد رضا

 

هر مريضي كه اميدش قطع شد از هر طبيب

 

                        گر بيايد بر درش دارالشفا دارد رضا

 

 

##################################

 

 

در كشور دل غير توCم ياري نيست

 

                    جز خدمت درگاه تو ام كاري نيست

 

هر چند بدم گداي با سابقه ام

 

                     وين سابقه را جز تو خريداري نيست 

                                                          گلچين احمدي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:13  توسط  فرشته گدای تو  | 
سلام به همه ی مهمونای حضرت رقیه

ببخشید یه مدت نبودم تولد حضرت معصومه گذشت نتونستم تبریک بگم انشا الله واسه برادرشون امام رضا(ع) جبران میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:57  توسط  فرشته گدای تو  | 

كربلا

اصلا باورم نميشد منم يه روز كربلايي بشم باورم نميشد منم  حرم آقامو ببينم همين الانم باورم نميشه انگار يه خواب بوده كربلا رفتن من خيلي اتفاقي بود 8 ساعت قبل از حركت خودم خبردارشدم كه فردا صبح ميخوام برم كربلانميدونيد چه حالي داشتم ...

 انشاالله قسمت همتون بشه هركودومم كه اين بهشتو ديديد دوباره قسمت شه بريد .

دلم داره واسه شبهاش پرپرميزنه شبها ي بين الحرمين واقعا بهشته اصلا نميتونم حالو هواشو توصيف كنم بايد بري ببيني  بايد درك كني  قابل نوشتن نيست يا شايدم من نميتونم بنويسم دلم خيلي تنگه كاشكي دوباره ميرفتم يا زمان به عقب برميگشت ميخواستم امشب از كربلا بنويسم ولي خوب قبلا گفتم نميتونم بنويسم  ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:17  توسط  فرشته گدای تو  | 

گويم از امام صادق اين طرفه حديث

                                    تا شيعه ي او به لوح دل بنگارد

فرمود كه بر شفاعت ما نرسد

                                     هركس كه نماز را سبك بشمارد

شهادت امام جعفر صادق (ع) همه ي شيعيان تسليت باد

امروز روز حزن و ملال محمد است

                               از غم گرفته ،شمس جمال محمد است

آمد فرمود ضربت ديگر به قلب او 

                                 زيرا كه قتل صادق آل محمد است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:6  توسط  فرشته گدای تو  | 

گويم از امام صادق اين طرفه حديث

                                    تا شيعه ي او به لوح دل بنگارد

فرمود كه بر شفاعت ما نرسد

                                     هركس كه نماز را سبك بشمارد

شهادت امام جعفر صادق (ع) همه ي شيعيان تسليت باد

امروز روز حزن و ملال محمد است

                               از غم گرفته ،شمس جمال محمد است

آمد فرمود ضربت ديگر به قلب او